ثنا طلا و اولین روزه ی کله گنجشکی
سلام به دخترای نازم.ثنا خانوم،از روز اول ماه رمضان شما هم دوست داشتی روزه بگیری.ولی یه کم شک داشتیم که توان داری یا نه.برای همین بهت قول داده بودم که روز جمعه که بابا هم خونه هستش روزه بگیری.از شب قبلش همش میگفتی :مامان یادتون نره منو برا سحر بیدار کنید.اما وقتی برای سحری بیدارت کردم گفتی :من الان سیرم،نمیتونم چیزی بخورم و فقط یه کم آب خوردی و خوابیدی.
منم چون مطمئن بودم تا ظهر خوابی دیگه اصرار نکردم.نزدیک اذان بهت ناهار دادم و چون شب مهمان بودیم ،حمامت هم کردم .قربون اون اراده ت برم عزیزکم.حقیقتش اصلا فکرش رو هم نمیکردم که بتونی از ظهر تا 8ونیم شب حتی اب هم نخوری .چون معمولا زیاد اب میخوری.برای جایزه ت بهت گفتم چند تا چیز که دوست داری پیشنهاد بده تا برات بخرم.هر چی فکر کردیم چیز زیادی به ذهنمون نرسید.گفتی عروسک که زیاد دارم! لباس هم دارم!اسباب بازی هم دارم! آهااااان برام برچسب بخر که رو دیوار اتاقم بزنم.
منم گفتم باشه.ساعت 7 و نیم از خونه زدیم بیرون.سر راه رفتیم رفاه.اخه چند روز پیش اونجا دیده بودیم.طرحهاش زیاد جالب نبود و خودت هم خوشت نیومد.اومدیم بیرون.بهت قول دادم که هر وقت یه طرح جالب دیدیم بخریم.اما بعد فکر کردم که جایزه ت رو امشب بگیری بیشتر تو ذهنت میمونه و شیرینی اولین روزی رو که روزه گرفتی ،بیشتر میکنه.برا همین گفتم یه چیز دیگه بگو؟گفتی سک سک هم خوبه.بعدش با بابا رفتید و از سوپر مارکت خریدین و رفتیم مهمونی.من که داشتم از گشنگی هلاک میشدم ولی وقتی ازشما پرسیدم گفتی فقط یه کم تشنه ام!خاله نسرین حسابی زحمت کشیده بودن و وقتی فهمیدن که شما هم روزه هستین کلی آفرین گفتن.با چیزهائی که توی جعبه بود کلی شما و ثمین خانوم سرگرم شدین.
خدایا ازت میخوام که نور ایمانت رو تو دل بچه هام روز به روز بیشتر کنی.آمین یا رب العالمین




ثنا طلا و اولین روزه ی کله گنجشکی
